تبلیغات eck
نویســــندگان :
◊ باران (36)
◊ باران۲ (21)
موضــــــوعات :
◊ عمومی (45)
آرشـیـــــــــــو :
◊ آذر 1388 (1)
◊ شهریور 1388 (1)
◊ تیر 1388 (1)
◊ خرداد 1388 (1)
◊ اردیبهشت 1388 (1)
◊ فروردین 1388 (2)
◊ دی 1387 (2)
◊ آبان 1387 (3)
◊ مرداد 1387 (1)
◊ اردیبهشت 1387 (1)
◊ دی 1386 (1)
◊ مهر 1386 (2)
◊ مرداد 1386 (2)
◊ خرداد 1386 (2)
◊ فروردین 1386 (1)
◊ بهمن 1385 (1)
◊ دی 1385 (2)
◊ آذر 1385 (2)
◊ آبان 1385 (4)
◊ مهر 1385 (1)
لینكســــــــتان :
◊ سکوت
◊ تجربه بودن
◊ پرنده مهاجر
◊ یکبار
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
* :[]
حقیقت بسیار ساده است. پس چرا همه حقیقت را نمیدانند؟ زیرا بیش از حد ساده است. زیرا ما برای خود از حقیقت و آنچه که باید باشد پیش فرضها و تصوراتی ساخته ایم.
زبان روح
نوشته شده در دوشنبه 23 آذر 1388 و 04:30 ب.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در دوشنبه 23 آذر 1388 و 05:08 ب.ظ
* :[]
با اجازه ندادن به تفکر غلط است که خدا را درخواهی یافت لکن درهنگام یافتن آن,این راهم درمیابی که همیشه در خود و درتو وجود داشته است.همینقدر که در طی اعصار برای دریافتنش کوشش کرده ای دلیل براین است که تلاشت بیهوده بوده است, بمانند کسی که در تل کاهی بدنبال سوزنی میگردد وعاقبت درمیابد که سوزن درگوشه یقه کتش بوده و یافتن آن بستگی به شدت تلاش او در جستجو نداشته, چراکه محل جستجو اشتباه بوده است.
دندان ببر
نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور 1388 و 05:10 ب.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
* :[]
وقتی شما مواجه با یک سوال ساده میشوید پاسخ گفتن فوری به آن نسبتآ آسان است. کسی نام شما را میپرسد و جواب شما فوری و بی درنگ است زیرا شما نامتان را بارها و بارها تکرار کرده اید ولی اگرمورد سوآل مشکل و پیچیده ای واقع شوید, بین سوال وپاسخ آن یک مقدار وقفه زمانی وجود دارد, یک فاصله زمانی وجود دارد. در آن فاصله فکر مشغول کنکاش و جستجو است تا پاسخ سوال را بیابد.حالا اگرمواجه با یک سوال بسیار عمیق, سوال بسیار مشکلی بشوید, وپاسخ شما این باشد که نمیدانم, فکر به پایان حرکت خود رسیده. البته بسیار نادرند کسانیکه بگویند نمیدانم. معمولا افراد وانمود میکنند که میدانند. شاید خیلی از شما معتقد به خدا باشید.عقیده به خدا آخرین امید, آخرین لذت, وآخرین پناهگاه بشر است ولی اگر از باطن خود بپرسید, خیلی صمیمانه و با جدیت بپرسید که آیا شما واقعآ خدا را میشناسید, آیا واقعآ خدا را باور دارید!؟ اگر شما واقعآ صمیمی و صادق باشید پاسختان به آن سوال باطنی این است که من واقعآ نمیدانم.در آن صورت است که شما در کیفیت مشاهده اید.
کریشنامورتی
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر 1388 و 03:06 ب.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
* :[]
عشق عشق به تغییر
نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد 1388 و 11:50 ب.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
* :[]
علم هستی را به دو طبقه تقسیم کرده: شناخته شده و شناخته نشده, شناخته روزی ناشناخته بود, حالا به شناخت درآمده.
ناشناخته, امروز ناشناخته است, فردا یا شاید پس فردا آن نیز شناخته میشود. علم معتقد است که دیر یا زود نقطه ای از ادراک فراخواهد رسید که تنها یک طبقه وجود داشته باشد: شناخته شده, همه چیز شناخته شده باشد .
ناشناخته به آهستگی به شناخته تنزل پیدا میکند.
عرفان اظهار این است که زندگی شامل سه طبقه بندی است: یکی شناخته, دیگری ناشناخته و سوم و مهمتر از همه, ناشناختنی و این ناشناختنی رشته اساسی تمام زندگی است.
ناشناختنی میتواند تجربه شود, ولی شناخته نمیشود. نمیتوان آنرا به دانش نزول داد, در حالی که قلبت میتواند ترانه اش را بخواند. میتوانی آنرا برقصی, میتوانی زندگی اش کنی, میتوانی آنرا پر و سرشار شوی_میتوانی تسخیرش شوی_ولی قادر نخواهی بود آن را بشناسی.
مانند رودخانه ایست که در اقیانوس ناپدید میشود. آیا فکر میکنی که رودخانه اقیانوس را خواهد شناخت؟ رودخانه خودش اقیانوس میشود ولی شناختی وجود ندارد
در واقع وقتی با چیزی یکی میشوی چگونه میتوانی آنرا بشناسی؟ دانستن نیاز به تقسیم شدن دارد, دانش در اساس شکاف دار است. آزمودنی باید از آزمونگر جدا باشد, داننده باید از شناخته شده فاصله بگیرد.
اگر فاصله از بین برود شناختی ممکن نخواهد بود.
اشو
نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت 1388 و 04:14 ب.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در شنبه 12 اردیبهشت 1388 و 04:47 ب.ظ
دوگانگی :[]
یکی از این قوانین این است که "هیچ چیز بدون در نظر گرفتن متضادش نمیتواند وجود داشته باشد." این همان اصل بسیار قدیمی مثبت و منفی است. مثبت همان نیروی خداوند یا نیروی فعال و بیرون رونده است. و منفی نیروی پذیرنده و ساکن است.
به عنوان مثال, خنده باید متضاد خود, گریه را داشته باشد وهمچنین در دنیا نمیتوان بدون غم, لذت و شادی کامل داشت. بنابراین این دنیا دنیایی ایستا نیست بلکه دنیایی است در وضعیتی از پویایی و تغییر دائم.دراین دنیا هیچ چیز دائم و ابدی به غیر از خود تغییر و دگرگونی وجود ندارد.این جایی است که خدا وارد زندگیمان میشود زیرا در پشت این تغییر و دگرگونی ها آن وجود جاودان وبی تغییر قرار دارد که چشمهای بیرونی قادر به دیدنش نیستند. هر چیزی مادامی که در جهانهای فیزیکی و ذهنی است دستخوش تغییر دائمی است.
حالا اصل دوم این است که:" مثبت همیشه در حال تبدیل شدن به منفی و منفی همیشه در حال تبدیل شدن به مثبت است."...
هر یکی از این قدرتها در این دنیا نیازمند به دیگریست.این دو بدون یکدیگر نمیتوانند وجود داشته باشند... تعالیم, نیاز به احیا شدن و شکل تازه به خود گرفتن دارند تا به دنیا نحوه بهره بردن از این دو نیرو را نشان دهند و نگذارند تا میل فرد, پیوسته بروی یکی از این دو قفل شود و این تقریبآ غیرممکن است مگر اینکه فرد, تحت تعلیم استاد اک باشد. پس اگر دیدی که این چرخه رو به افت میگذارد و سپس رو به بالا میرود و برعکس, ناامید نشو.
گفتگوهایی با استاد
نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین 1388 و 06:06 ب.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
* :[]
فرد باید این را درك كند كه آفرینش در جهانهای تحتانی تمامآ پایان یافته است. خلاقیت و آفرینندگی فقط بدست آوردن ادراكی عمیق تر است. تمامی محتویات همه زمان و مكان اگر چه دریك ترتیب زمانی خاص تجربه میشود ولی درواقع در یك اكنون بی انتها و جاودان است.در حقیقت تمامی آنچه كه بشر در این جهانهای تحتانی بوده وخواهد بود همه و همه اكنون وجود دارد.این معنای این جمله است كه آفرینش پایان یافته است.هیچ چیز دیگری هرگز خلق نخواهد شد. آنچه آنرا خلاقیت و آفرینندگی مینامیم صرفآ هشیار شدن از آن چیزیست كه هم اكنون نیز وجود دارد واز قبل هم وجود داشته است. شما صرفآ به تدریچ نسبت به بخشهایی از آنچه كه آفریده شده هشیار و هشیارتر میشوید.
كلیدی بر اكنكار
نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین 1388 و 03:09 ب.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
فكر :[]
هنگامیکه رشته خامی از حقیقت به کسی هدیه میشود تا او را برای مدتی مشغول دارد او اهمیتی آنچنان سهمناک بدان اطلاق میکند که دیگر حاضر نمیشود آنرا بخاطر دریافت تارو پودی عمیق تر از همان حقیقت رها کند. او حقیقت را طالب است اما نه بقیمت از دست دادن رشته پوسیده ای که هم اکنون دردست دارد.
روحنوردان سرزمینهای دور
نوشته شده در سه شنبه 17 دی 1387 و 06:52 ب.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
* :[]
تمامی دانش وجود دارد. وقتی انسان نور این جهان را بشناسد دیگر برایش محدودیتی نیست لکن تو باید خود آنرا بیابی وهیچکس نمیتواند برای تو از آن عبارتی بسازد.زیرا نور چون نور را ببیند میشناسد وبه کلام نیازی ندارد.
گوهر دلها-دندان ببر
نوشته شده در شنبه 7 دی 1387 و 11:27 ق.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
نسبیت :[]
دراین جهان تحتانی هر یک از ما علیت خویش را در خود حمل میکند مانند رگباری از باران که هر مشاهده گری درآن رنگین کمان خویش را بدوش میکشد. اگر من سرعت حرکت خودرا تغییر دهم علیت جدیدی برای خود میافرینم درست مانند اینکه درون رگباری از باران چند قدمی حرکت کنم یک رنگین کمان تازه از برای خود کسب میکنم نسبیت به ما میاموزد که علیتی در بین نیست جز بینش ناقص ما.
سرزمینهای دور
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان 1387 و 11:34 ق.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
راز :[]
تمام راز الهی در این است که اگر چنین بپنداری که جهانها توسط یک خدای متعال خلق شده اند آنگاه احساس میکنی که تو قدرت تغییر دادن هیچ چیز را نداری و تنها معلول ترحم آن خالق میباشی. تو باید بدانی که جهانها محصول خود توست تو میتوانی جهانها را تغییر بدهی دوباره بسازی و چنان کنی که مطابق آرزویت باشد.
نوشته شده در یکشنبه 19 آبان 1387 و 07:09 ب.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
تکرار :[]
روح دوباره به مردم و مکانهای گذشته جلب میشود و جای تعجب نیست از اینکه یک گروه کارمیک که روح مجددآ به آنها ملحق میشود همان خطاهای پیشین را در یک صحنه جدید تکرار کنند زیرا تاریخ خود را تکرار میکند و این امر به این خاطر است که هنگام تولد مکرر ذهن انسان همچون لوح پاک شده ای است که اشتباهات گذشته را بخاطر نمیاورد.
روحنوردان سرزمینهای دور
نوشته شده در شنبه 11 آبان 1387 و 08:59 ب.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
هنگامیکه بر زندگی سواریم نیاز چندانی برای آموزشهای درون حس نمیکنیم. اما در مواقع سختی، بهتر از معبد دلمان جایی برای رفتن نیست. اینجاست که ماهانتا با روح دیدار میکند هدایتهای او اغلب بصورت نوعی دانستن بظهور میرسند. در هر شرایطی در مقابل یکی از دو انتخاب زیر رها میشویم: پیشروی یا عقب نشینی. معذالک، مشکل میتوان دریافت استاد قصد دارد چه بما بگوید و اشتباهآ تصور میکنیم که به اتکاء منابع ناچیز شخص خودمان واگذار شده ایم. در عمل، او در تمام لحظات زندگیمان همراهمان است و حفاظت خود را به ما یشنهاد میکند. کافی است بیاموزیم چگونه صدایش را بشنویم تا ببینیم که این رهنمودهای اوست که بصورت دانستنیهایی ظریف در ما جلوه میکند
نوشته شده در جمعه 18 مرداد 1387 و 10:08 ق.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
فکر که میکنم میبینم عاشقت شده ام از قبل از زاده شدن
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 و 09:05 ق.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
آن، یک پندار برای رضایت نیست، یک خاصیت فراگیر است اگر اجازه یابد.
نوشته شده در دوشنبه 17 دی 1386 و 02:01 ق.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
توجه،خود عمل است
نوشته شده در دوشنبه 30 مهر 1386 و 11:10 ق.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
برای سوالها جوابی وجود ندارد. تمام سوالها بازی هستند برای تجربه چیزی فراتر از مغز،در درون خودمان. قسمتی ازما که به آن کم توجه بودیم، روشن میشود و میماند.
نوشته شده در دوشنبه 16 مهر 1386 و 05:10 ق.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
اگر روی خودمون بمونیم ، احتیاجی به درمان جامعه نداریم.فریب رو میبینیم وجای گشتنمون تو یک لحظه تغییر میکنه.
نوشته شده در شنبه 20 مرداد 1386 و 06:08 ق.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
آن برای وارد شدن به ذهن ما همیشه آماده است. له له میزند.
نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد 1386 و 12:07 ب.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
فریب ها با ظرافت در ذهن ما آغاز میشوند و با بدیهیات به پایان میرسند.
ما کجاییم؟
نوشته شده در پنجشنبه 31 خرداد 1386 و 01:06 ق.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
در بحران تفسیری بیرون میآید
به نام اندوه
نوشته شده در چهارشنبه 16 خرداد 1386 و 11:06 ق.ظ توسط باران۲
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
سلام دوستان
در نوشته ای که در۲۴ آذر فرستادم، کلمه آسان رو هم مانند بقیه کلمات نوشتم و نوشته چند جمله دیگه هم داشت واین گونه به پایان نرسید، ولی اینگونه ارسال شد .
شما چی فکر میکنید؟
نوشته شده در جمعه 24 فروردین 1386 و 12:04 ب.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
آزادی، چیزی نیست. جایی نیست.
آن در اولین قدم است.
نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن 1385 و 11:02 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
مرا تنها میتوان با من سنجید
وتو را تنها با تو
نوشته شده در شنبه 30 دی 1385 و 09:01 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
مردم دوست دارند که دستورالعمل خاصی را برای شفا در اختیارشان بگذارم، برای مثال تصور میکنند با کمی رقص، زمزمه کلمات مقدس، مراقبه عمیق ،وبه قدرت خداوند، شفا صورت میگیرد. اما هیچ دستورالعملی وجود ندارد. شفاهای معجزه آمیز همیشه به شرایط زندگی شخص در آن زمان بخصوص بستگی دارند.
سری هارولد کلمپ
نوشته شده در دوشنبه 4 دی 1385 و 05:12 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
--
نوشته شده در شنبه 25 آذر 1385 و 06:12 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
وقتی یاد میگیرید که بیشتر عشق بورزید، دردهای زندگی را بیشتر احساس خواهید نمود، چون حساسیت به عشق خداوند در شما بالا میرود و نسبت به احساسی که مردم در اوقات سخت زندگیشان دارند درک بیشتری پیدا میکنید.
اما کدام ساده تر است؟ این که در نا آگاهی بیشتر به سر ببریم و اگر کسی آسیب ببیند توجه نکنیم. این طرز نگرش زندگی را برایتان آسان میکند که درآن صورت چیزی بیش از یک صخره سنگی نخواهید بود. روح چنین هدفی را دنبال نمیکند.
قرار است که شما به عنوان یک فرد از عشق خداوند بیشتر آگاه شوید. چه چیز شما را از این عشق آگاه میسازد؟
سری هارولد کلمپ
نوشته شده در جمعه 24 آذر 1385 و 06:12 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
خاصیت آگاهی این است که فرد برای حرکت به سوی یک اطاق یا وضعیتی دیگرملزم به تغییرات بنیادی در دیدگاهش میباشد. تمامی آنچه که فرد تا کنون خواسته است از قبل حضور داشته و فقط در انتظارند تا به نیروی باور او زنده شوند. حقیقت همین است، روح بایستی وارد زمین بایر و بدون مالک شده و با پذیرش مسئولیت، مزرع خویش را کشت کند. آنجا منزلگاهی میشود که فرد از پنجره اش جهان را نظاره گر است.
شریعت کی سوگماد
نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان 1385 و 11:11 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
فرد جهان را به صورت مکانی که شامل شمار نامحدودی از وضعیتهای آگاهی است میبیند. وضعیاتی که از آنها میتوان ناظر بود. این حالات آگاهی همچون اطاق ها و منزلگاه هایی درعمارت خداوند هستند و در موقعیت ثابتی نسبت به یکدیگر تنظیم شده اند. اما روح ، ساکن زنده ومتحرک این کاخ کبریایی است. هر اطاق شامل وقایع و شرایطی از زندگی در درون موقعیتهای بیشمار و از پیش تعیین شده است که هنوز فعال نشده اند. همین که روح به آن وارد شده و میدان ارتعاشی خود را در آن بر پا میدارد، فعال میشوند. هر اطاق، نمایانگر فعالیتهای عاطفی معینی میباشد. برای ورود به یک وضعیت فرد باید تمامی کیفیات و احساساتی را که در آن وجود دارد بپذیرد. اگر او وارد جهان اثیری میشود مجوز ورود ادراکات و خصائص آگاهی اثیری را به درون خود صادر مینماید. این وضعیات یک رشته ازدگردیسیهایی را که فرد باید تجربه شان کند، به وی عرضه میدارند.
نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان 1385 و 11:11 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
خلقت درجهانهای تحتانی به پایان رسیده است. نسخه اصلی آن دراعماق هر روحی پنهان است. روح در دوره طلایی شاهد آن بوده است واز همان زمان تا کنون سعی اش بر این است تا آن را بخاطرآورد وتمام یا بخشی از آن را احیا نماید. در این مورد دیدگاه های متعددی وجود دارد اما فرد وظیفه دارد که از زلال ترین دیدگاه نگاه کند. با این دیدگاه نوین، فرد متوجه میشود که زمان چیزی نیست جز پرش های رکن توجه به هر لحظه از ابدیت، زیرا خلآیی به عمق یک سیاه چاله عظیم، هر دو لحظه این جهان را از هم جدا میکند.
نوشته شده در جمعه 12 آبان 1385 و 11:11 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
این تجربه اورا ازفردی خام به انسانی مجرب تبدیل میکند. حالا اوتوانایی تمیز بین زندگی بشری، روانی ومعنوی که همگی در درون اوپیش میروند را خواهد داشت. بر اوآشکارمیشود که خودش خدای قلمرو خویش میباشد و وضعیتی که به آن میپیوندد، تعیین کننده نوع تجربیات زندگی او میباشد. اوبایستی این حکمت را با دیگران نیز سهیم شود،چون با این درک ، همگان از چنگال کل نیرانجان حاکم مقتدر و مستبد جهانهای پایین خلاصی میابند وازعلت ثانوی رها میشوند.
نوشته شده در جمعه 5 آبان 1385 و 11:10 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
حقیقت برای همه یک چیز است اما آگاهی ازآن وبهتر بگوییم خودآگاهی ازآن، موضوع دیگری است. آنگاه که چلا پی به این حقیقت اعظم میبرد که همه چیزدردنیا به جزنمایشی ازفعالیت درونی ذهن اونیست وهمین عملکرد باعث زایش وتصفیه کارمای او میشود واینکه شرایط وشاخصهای زندگی اش فقط وفقط انعکاسی ازوضعیت آگاهییست که درآن به سرمیبرد، زندگیش به کلی منقلب میشود.
شریعت کی سوگماد
نوشته شده در جمعه 28 مهر 1385 و 07:10 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
بنام سوگماد
سالها رفت وهنوز یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی
صبح تا نیمه شب منتظری همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود خود
او هم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که خداست...!!!
در پناه عشق باشید.
نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور 1385 و 09:09 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در یکشنبه 19 شهریور 1385 و 09:09 ق.ظ
من میروم که نمانم :[عمومی , ]
من میروم که نمانم
در سایه های پر تلاطم طوفان
نازا و بس عقیم
چه موجی می کوبدم به ساحل غم
گویی نمانده نشانی
زان شهر های خیالی
زان خاطرات جوانی
هرگز نبوده زمانی
زان قصه ها که بخوانی
آسایشی به وجودم
آرامشی به خیالم
من آن ترانه دردم
با من نگو که چه سردم
با من بگو که چه ها شد ،
در شهر خسته دلان ات،
زان روزهای نهانی!؟
می گویمت که بدانی
آرامش شب مهتاب
گویی نمانده به یادی
پرواز چلچله ها را
گویی نمانده نشانی
من در سرای عشقم و
عشقم گسسته زمن
بر مرگ ماه و پلنگان
دیگر نمانده زمانی
من در تلاقی پیوند خنده و اشکم
شیرین و شور و چه تلخم
من میروم که نبینند
تصویر ماه خیالم
من میروم که نخوانند
گل ها ترانه به حالم
ای وای ازین دل رسوا
ای وای ازین دل شیدا
آنها چو من چه بخوانند؟
آنها زمن چه بدانند؟
میگویمت که بدانی؛
من در تولد باران
پنداری آن گل اشکم
می بارمت به خیالم
در موج خشم خدایان،
در انتهای تلاطم،
من اشک بی تولد دردم
آغاز این اثرم من
در راه یک سفرم من
من میروم که نماند
از من دگر که نشانی
در سایه های پر تلاطم طوفان
در قطره های خسته باران
اشکی چکیده زچشمی
چشمی نشسته به راهی
از انتظار تولد،
تا لحظه های توالی
در پناه عشق باشید.
.!.......! !!...!
نوشته شده در جمعه 17 شهریور 1385 و 02:09 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
عشق :[عمومی , ]
بنام عشق تنها حقیقت مطلق
به خاطر داشته باش که تنها تو نیستی که حقیقت را می جویی
بلکه حقیقت نیز در جستجوی توست...
بارها و بارها دست حقیقت بسیار به تو نزدیک شده است
چنان نزدیک که شانه ات را لمس کرده است
ولی تو شانه خالی کرده ای وگریخته ای...!!!
در پناه عشق یار باشید.
نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1385 و 01:08 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در چهارشنبه 8 شهریور 1385 و 01:08 ق.ظ
:[عمومی , ]
بنام خود هستی دارم
درون خود هستی دارم
در کالبد خود هستم
در همه هستم
مقام الهی هستم
منشا الوهیت منم
من سرچشمه ی خداییم
من بر همه چیز قادرم
من مشیت الهی ام
دندان ببر
برکت الهی بر عاشقان
نوشته شده در جمعه 9 تیر 1385 و 02:06 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
بهشت تو کجاست؟؟؟ :[عمومی , ]
بنام آفریدگار پاک فرشته ای از آسمان به زمین آمد تا با خود کمی هیزم ببرد . مردی از او پرسید : این هیزم ها را به کجا میبری ؟ فرشته گفت : به بهشت ... مرد گفت بهشت ؟!!! بهشت که هیزم نمی خواهد شاید آنرا برای جهنم می خواهی... فرشته تکرار کرد نه گفتم برای بهشت می خواهم . مرد با تعجب پرسید برای چه ؟ فرشته گفت : می خواهم با هیزم ها بهشت را به آتش بکشم تا ببینم بعد از آن چه کس خداوند را دوست دارد و عشق می ورزد... و رفت. مرد در حالیکه فکر می کرد اشک از چشمانش جاری شد. برکت باشد. علیرضا
نوشته شده در یکشنبه 28 خرداد 1385 و 01:06 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
بنام سوگماد
كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛
و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و كوچك كنار راه ایستاده بود.
مسافر با خندهای رو به درخت گفت:
چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زیر لب گفت:
ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی.
كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست.
مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است،
او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت. و نشنید كه درخت گفت:
اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهد دید؛ جز آن كه باید.
مسافر رفت و كولهاش سنگین بود.
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست.
مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود.
به ابتدای جاده رسید.
جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود.
درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود.
زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.
اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كولهات جا برای خدا هست. و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت.
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت:
هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست.
برکت باشد...
نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد 1385 و 12:05 ب.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
با نام و یاد فراغ یار به خدا شکایت ام بر که دلم فراغ دارد و ز آفتاب عشق اش، همه درد و داغ دارد تو بیا و راه ما را بنما ز ظلمت امشب چه کسی چو من غلامی ، بکجا سراغ دارد؟ دل ما بدور رویت ز چمن فراغ دارد که چو سرو پای بندست و چو لاله داغ دارد سر ما فرو نیاید بکمان ابروی کس که درون گوشه گیران زجهان فراغ دارد زبنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد بچمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله بندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد شب ظلمت و بیابان بکجا توان رسیدن مگر آنکه شمع رویت بر هم چراغ دارد من و شمع صبحگاهی سزد ار بهم بگرییم که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد سزدم چو ابر بهمن که برین چمن بگریم طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد سر درس عشق دارد دل درد مند حافظ برکت باشد.
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت 1385 و 09:05 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست :[عمومی , ]
بنام عشق
نگرانم ، نگرانم ، نگران
نگران شب تنهایی تو
نگران دل غمگین تو ام.
من ازین عاطفه جنگل سبز
نگران گذر ساده تو
نگران سفر خاطر تو
نگران غم و اندوه تو ام.
لب باریکه جویی هستم
سر سر چشمه جاوید بهار
و به تنپوش سرابی موهوم
نگران تن رنجور تو ام.
من در آن وحشت پائیزی چشمان تو پرپر شده ام.
من از آن روز که دیوانه چشمان شرر بار تو ام
مثل شمعی که به آشوب دلی می سوزد،
همچو پروانه خود سوز به زنجیر شکر خند تو ام.
نه که در مستی خاموش غزل های تو ام؟
نه که در خنده شیرین تو جان باخته ام؟
نه که در ساحل آرام تو مانوس تو ام؟
نه که در آینه میخندم و در عافیت ام؟
من ازین خستگی سایه موهوم پریشانحالم.
نه کرانی پیداست!
نه نسیمی به گذرگاه تنم می پیچد!
دل من بسته ، تنم خسته ،به آشفتگی تنهایی است.
نه کلامی بر لب!
نه پیامی در جان
نه نشانی بر جا
نه امیدی در دل!
من ندانسته به شوق سخن عشق تو دلباخته ام
قصه رنج شقایق هایم
یادگار سفر چلچله ها
راز صدها دل هجران زده ام
و در این ساحل تنها و خموش
سایه ای در گذر پلک دو چشمان تو ام.
من هنوزام که هنوز است تو را میخوانم
من تو را می جویم
من تو را میخواهم
من به لبهای ترک خورده و خشکیده تو را میخوانم
من هنوزام که هنوز است به آواز دلم میگویم،نگرانم
نگرانم،نگرانم، نگران
نگران سفر خاطر تو
نگران شب تنهایی تو
نگران دل غمگین تو ام.
*************
شبحی در گذر جاری رود
لب خشکیده به آبی می زد
تن دلخسته به امواج غرور
نگران بود و دعایی بر لب
دست هایی به نیایش و نماز
و به آهستگی رود روان
نگران دل غمگین تو بود!!!
در پناه عشق یار باشید.
نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین 1385 و 01:04 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در پنجشنبه 17 فروردین 1385 و 01:04 ق.ظ
:[عمومی , ]
واژه باید خود باد ، خود باران باشد
نوشته شده در جمعه 11 فروردین 1385 و 09:03 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت 1385 و 11:05 ق.ظ
حقیقت اک :[عمومی , ]
بنام سوگماد بنام اک بنام ماهانتا
هر انچه در هستی است از اك پدید امد وهستی اش تنها بواسطه حضور اك دوام می یابد .در اغاز هیچ جز اك نبود و(ان )كلمه سوگماد بود ،متجلی نشده وصورت نیافته .از (ان )حالت خام ،تجلی پدید امد .قدرت درون اك قطبیت یافت و اندك اندك از درونش ارتعاشات اك صادر شد ند وجهانهای بی شمار صورت بیرونی یافتند ،مانند حباب هایی كه از كف چشمه های عمیق وجوشان بر می خیزد .
برکت باشد.
نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند 1384 و 09:03 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
یاد من باشد كاری نكنم ، كه به قانون زمین بر بخورد . :[عمومی , ]
بیاد دوست که هر چه دارم از اوست
به نام آنكه دوستی را آفرید، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفرید .
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه میخواستم از او بگویم .
سالهاست دچارش هستم .
و چه سخت بود بیدلی را ، ساختن خانه ای در دل .
و این دل بینهایت، چه جای كوچكی بود برای دل بیتابش .
او رفت و من نشناختمش .
در تمام میخكهای سر هر دیوار ، آواز غریبش را شنیدم اما نشناختمش .
همانگونه كه بغضهای گاه و بیگاهم را نشناختم .
فقط آنقدر او را شناختم كه در سایه های افتاده به كلامش ، به دنبال جای پای خدا باشم .
اینجا ، هر چه هست ، جز با صداقت او و كلام و نقشهای او ، حوض بی ماهیست .
شاید مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن ، زاغچه ای كه هیچكس جدی نگرفتش .
اینجا را هدیه اش میكنم . به آنكس كه برای سبدهای پرخوابمان ، سیب آورد. .
حیف كه برای خوردن آن سیب ، تنها بودیم . چقدر هم تنها ...
((سهراب))
در پناه عشق باشید.
نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن 1384 و 01:02 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در جمعه 14 بهمن 1384 و 09:02 ق.ظ
و حقیقت هر لحظه آشکار می شود :[عمومی , ]
بنام *سوگماد*
بوسه ای از پروردگار به نگارستان زندگی نازل می شود.
بوسه های او اغلب خراشی بر جای نمی گذارند مگر بر قلب.
اما اگر تو گوشه خرقه او را نبوسی،
پس او چگونه بوسه هایت را
به تو باز گرداند؟
برکت باشد.
نوشته شده در پنجشنبه 15 دی 1384 و 09:01 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در پنجشنبه 29 دی 1384 و 10:01 ق.ظ
:[عمومی , ]
بنام سوگماد
بشر خدائی است که لباس ژنده بر تن کرده است؛ ارباب کائنات است، اما در لباس
دریوزگی درآمده و به گدائی قرص نان گرد شهر می گردد. او سلطانی است که در
مقابل خدمتکاران خود سر تعظیم فرو آورده، یک زندانی، محصور در جهل و
نادانی خود. او می تواند آزاد باشد. همه آنچه او باید انجام دهد این است که از
زندان خودساخته اش قدم بیرون بگذارد. هیچکس بازدارنده او نیست مگر خودش.
کافی است که اینچنین اراده کند.
عشق و برکات سوگماد به همراهتان .
نوشته شده در جمعه 9 دی 1384 و 10:12 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در یکشنبه 11 دی 1384 و 11:01 ق.ظ
:[عمومی , ]
"
بنام * دوست*
" ماشبی دست براریم و دعایی بكنیم
غم هجران تو را چاره ز جای بكنیم "
یك پاییز تمام گذشت ...
باز هم یك ورق از دفتر زندگی ام ورق خورد
ویك پاییز دیگر در این دفتر به یاذگار ماند.
و امشب این دفتر پاییزی را می بندم .
ولی دگر آیا فرصت دوباره ورق زدن این خلوت نامه را خواهم یافت... ؟
از خود می پرسم در این ورق زیبای پاییزی از دفتر زندگی ام چه به یادگار گذاشتم؟
براستی آیا در این یاد نامه یكبار از خود پرسیدم من كیستم...؟ یا كه بهر چیستم...؟
كاش می شد كه شبی از خلوت دفتر خاطرات پاییزی ام را برای او ورق می زدم ،
برای او كه دلیل بودن من است ودلیل بودن تو
آن عاشقی كه بدون هیچ چشم داشتی به من و تو عشق ورزیده تا دفتر زندگیمان را
باز كنیم و آنرا بنگاریم...
ولی تا كی این خلوت نامه را برای خود ورق بزنیم ؟
آیا من بگوییم او گوش كند ...؟ من بخواهم او پاسخ گوید...؟
تا به كی...؟
دوست دارم كه شبی من به آن صوت ملكوتی گوش كنم .
ببیینم او چه می گویید ؟ چه می خواهد ؟
به راستی ای دوست بیا با هم این آخرین برگ سفر نامه ی پاییزی را برای او بنگاریم...
برای لحظه ای چشمانمان را ببندیم و...
*هیووووو*
آری گوش فرا دار تو ( آن ) را خواهی شنید وخواهی دید ...
بركت باشد.
( نوشته شده توسط علیرضا پاییز 84)
نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر 1384 و 12:12 ب.ظ توسط باران
ویرایش شده در چهارشنبه 30 آذر 1384 و 04:12 ق.ظ
:[عمومی , ]
بنام* سوگماد *
ادمی طبیعتا قادر است تنها ذره ای از تمامیت سوگماد را دریابد وان هم با تجربه وضعیت الهی برایش میسر می شود .لذا راهی وجود دارد كه بتواند ان را كامل تر وكامل تر درك كند .با وصل مستقیم به حقیقت داننده ودانسته یكی می شوند .این تجربه به این خاطر برای ادمی امكان پذیر است كه او از دو وضعیت اگاهی برخوردار است .بشر صاحب دو خویش است .یكی نفس انسانی یا خویشی كه او از ابتدا می شناسد وبعد از اطلاع از حضورش ان را به خطا خویش حقیقی خود می پندارد .دیگری خویش غیر پدیده ای یا همان اتما هویت حقیقی جاویدان والوهیتی است كه درون وی كاشته شده است .چنانچه ادمی ارزو كند وحاضر باشد فداكاری ها وتلاش لازم را برای خودشناسی بعمل اورد می تواند هویت خویش را در اتماساروپ بیابد .با انجام این عمل هویتش در هویت حقیقی ،دانش حقیقی وتمامیت سوگماد حل می شود .
برکت باشد.
نوشته شده در جمعه 25 آذر 1384 و 11:12 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
تقدیم با عشق به عشق ... لحظه ای با من باش تا از آن لحظه برویم تا گل كه ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل لحظه ای با من باش تا كه از تو نفسی تازه كنم تا ازآن لحظه ی با تو سفر آغاز كنم سفری تا ته بیشه های سرسبز خیال تا به دروازه شهر آرزوهای محال سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها از میون دشت پر خاطره ی ترانه ها لحظه ای با من باش ... لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز كنم از تو شعر قصه وترانه ای ساز كنم شعری هم صدای بارون رنگ سبزجنگل و آبی دریا قصه ای به رنگ و عطر قصه های عشق عاشقای دنیا از یه لحظه تا همیشه می شه از تو پر گرفت تا اوج ابرا كوجه پس كوچه ی شهرروبا خیالت پرسه زد تا مرز فردا لحظه ای با من باش ..... بركت باشد ...
نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر 1384 و 11:12 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -
:[عمومی , ]
بنام*دوست*
"خردمند کسی است که اک را در درون خود ذخیره کرده و در عین حال مجرای عبور عشق معنوی باشد. او کسی نیست که حس همدردی خود را تنها نثار معدودی کند، بلکه این عشق را ، با وجودی که عده قلیلی آن را درک می کنند، به همه نثار
می کند.او می تواند در میان درماندگان،دزدان و دیوانگان زندگی کند،زیرا زندگی را همانگونه که هست پذیرفته و به همه عشق می ورزد.او آن خردمندی است که آنچه دارد بی محابا به همنوع خود می بخشد.
او به کسانی که هدایایش را می پذیرند عشق می ورزد و آنان به خاطر این عشق هزاران بار برکت داده می شوند."
شریعت
برکت باشد.
نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر 1384 و 06:12 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در پنجشنبه 17 آذر 1384 و 06:12 ق.ظ
:[عمومی , ]
بنام* سوگماد*
ای بشر، چشمانت را باز كن، و همواره در جستجوی عشق باش.
آنگاه اسرار را می آموزی ، همانگونه كه من آموختم؛
فرشته تابناك خانه حقیقت در خرقه ای شكوهمند در مقابلت می ایستد.
او اسرار عشق را آنطور بر تو نثار می كند كه هیچ كس قبلاً نكرده.
اما ای فرزند كنجكاو من؛ احتیاط كن،
چون جستجوی فرشته عشق كاریست بس خطرناك
مگر این كه خودت را از ارادت و خلوص انباشته كرده باشی.
او می تواند هم تو را نابینا كند، هم بتو عظمت ببخشد.
اگر قادر باشی عشق را در تمامیتش ببینی، همه چیز را خواهی دانست.
وگرنه، تا ابد در این جهان تاریكی و بلا زنجیر خواهی شد!
پس بیا عشق بورزیم و آنچه را كه از آن تو است بردار و شاد باش.
امشب اكنون است، و لحظه اكنون است، چون ابدیت در همین لحظه فراهم آمده.
بیگانه ای بر لب رودخانه
برکت باشد.
نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر 1384 و 05:12 ق.ظ توسط باران
ویرایش شده در - و -